عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
931
زبدة التواريخ ( فارسى )
لشكرى به سر ايشان فرستاد . پسر سلطان احمد ، سلطان « [ 1 ] » طاهر و على و قلندر و شمس الدّين و على پيرو [ 215 - آ ] و حسين چون به نزديك حلّه رسيدند محمود قبانى خبر يافت بهسوى جزيره رفت . سلطان احمد چون خبر مراجعت حضرت صاحب قرانى از شام بشنيد بغداد را به فرّخ « [ 2 ] » سپرده از عقب پسر و لشكر خود برفت و حضرت صاحب قرانى بعد از آنكه از ماردين كوچ فرمود اميرزاده رستم بهادر و امير سليمان شاه و امير مضراب و امير رستم طغايبوقا و امير سونجك بهادر را با لشكرهاى گزين از تومانات « [ 3 ] » بهجانب بغداد به طريق ايلغار روانه گردانيد و تعيين فرمود كه به زودى از احوال بغداد و ايلى و ياغىگرى ايشان اعلام كند . آن لشكر به موسمى كه از تاب گرما جوشن در تن دليران مىافروخت و مرد جنگى در ميان زره و خفتان مىسوخت و شمشير در نيام بر مثال موم مىگداخت و گوهر در « [ 4 ] » روى خنجر بهسان چرم « [ 5 ] » اخگر مىتافت و حرارت حرور از هاويه خبر مىداد روانه شدند و چون بهجانب شرقى بغداد نزول كردند و در « [ 6 ] » بغداد جماعتى انبوه از ترك و عرب جمع شده بودند و در اطراف هم لشكرها متفرّق داشتند به قوّت و كثرت خود مغرور شدند و اعتماد بر بارو و حصار كرده بنياد جنگ نهادند . اميرزادگان مذكور و امراى نامدار از سر غيرت جنگى مردانه كردند و به يك حمله ايشان را منهزم گردانيد و بسيارى از بغداديان به قتل آمدند و بسيارى اسير شدند ضعف و شكستگى عظيم به حال لشكر بغداد راه يافت و بقاياى لشكر و اهل شهر بغايت عاجز و مضطر شدند امّا فرّخ « [ 7 ] » چون بيش از اين بغايت بىوجود بود و حالا صاحب اختيار شده دلش نمىداد كه زود زود از سر امارت و بزرگى درگذرد ، اهل شهر را نيز در معرض قتل و غارت نهاد و در مقام لجاج و عناد بازايستاد و گفت پادشاه من « [ 8 ] » سلطان احمد با من قرار كرده است كه هر لشكر كه آيد مقاومت كن ، امّا « [ 9 ] » اگر امير صاحبقران به نفس خود تشريف فرمايد « [ 10 ] » شهر را بسپار و رعيّت را كه ودايع اللّهاند « [ 11 ] » در تلف مينداز اگر او به نفس مبارك خود بيايد ما همه مطيع و غلاميم و الّا جز جنگ نخواهد بود . اميرزادگان و امرا صورت آن « [ 12 ] » حال به عزّ عرض رسانيدند . حضرت صاحب قرانى « [ 13 ] » از
--> ( [ 1 ] ) - ت : ندارد . ( [ 2 ] ) - ل و ت : فرج . ( [ 3 ] ) - ت : تومنات . ( [ 4 ] ) - ت : بر . ( [ 5 ] ) - م و ل : جزمه . ( [ 6 ] ) - ت : از . ( [ 7 ] ) - ل و ت : فرج . ( [ 8 ] ) - ت : « پادشاه من » ندارد . ( [ 9 ] ) - ت : ندارد . ( [ 10 ] ) - ت : دهد . ( [ 11 ] ) - ت : « كه ودايع اللّهاند » ندارد . ( [ 12 ] ) - ت : اين . ( [ 13 ] ) - ت : انار اللّه برهانه .